پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۵۳

آن مه ترک چون گل خنده زنان دی بدمست

قدح باده چو لعل لب خونخوار بدست

از دل سوخته پیشش چو کباب آوردیم

کام او سوخت لبش گفت کبابی گرم است

گفتم ای جان جهان سوختم از هجر تو من

گفت بی ما منشین با توام از روز الست

تاحدیث از لب آن ساقی جان بشنیدم

روح من مست شد و شیشه دلدار شکست

دید ساقی که شکستم قدح از شوق لبش

گفت دیوانه شدی عاشق و معشوق پرست

قصد کردم که بگیرم شکن طره او

هم بزنجیر سر زلف مرا در هم بست

دید کوهی که بزنجیر وفا در بند است

در خم جعد سیه رفت بخلوت بنشست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۵دیده تا رخساره دلدار را دیدن گرفت
  2. شمارهٔ ۵۶دیده خونبار را دیدار خوبان آرزوست
  3. شمارهٔ ۵۷دوش در میخانه ما رفتیم مست و می پرست
  4. شمارهٔ ۵۸دل من در بر دلدار چو گفت الله دوست
  5. شمارهٔ ۵۹جانم از صبح ازل چون دیده بر دیدار داشت
  6. شمارهٔ ۶۰مائیم بر صفات و صفات تو عین ما است
  7. شمارهٔ ۶۱آن دلربا که در دو جهانش نظیر نیست
  8. شمارهٔ ۶۲عکس لعل لبت ای دوست چو در جان من است
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.