پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۵۱

زلف شبرنگ تو سر حلقه درویشان است

مردم چشم خوشت پیر سیه پوشان است

درخرابات مغان رفتم و دیدم خندان

لعل سیراب لبش ساقی میخواران است

قبله هر دو جهان روی چو خورشید شماست

طاق ابروی تو محراب دل رندان است

چشم جان از رخ او روشن و نورانی شد

زانکه محراب خداوند دل انسان است

یار از دیده ی من در رخ خود مینگرد

او است کز دیده ما در دل خود حیران است

نحن اقرب که بیان کرد مقام قرب است

در دلم یار شکر لب بحقیقت جان است

از دوئی چون بگذشتی بحقیقت جانست

کفر و ایمان و بد و نیک همه انسان است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳آن مه ترک چون گل خنده زنان دی بدمست
  2. شمارهٔ ۵۴دست عشق آمد گریبانم گرفت
  3. شمارهٔ ۵۵دیده تا رخساره دلدار را دیدن گرفت
  4. شمارهٔ ۵۶دیده خونبار را دیدار خوبان آرزوست
  5. شمارهٔ ۵۷دوش در میخانه ما رفتیم مست و می پرست
  6. شمارهٔ ۵۸دل من در بر دلدار چو گفت الله دوست
  7. شمارهٔ ۵۹جانم از صبح ازل چون دیده بر دیدار داشت
  8. شمارهٔ ۶۰مائیم بر صفات و صفات تو عین ما است
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.