پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۵۰

جان را ز عکس خال تو بر دل چو داغها است

در دیده هم ز روی تو بینم چراغها است

چشمت به غمزه گشت مرا بارها ولی

دل زنده شد که خنده لعل تو جان فزا است

از عرش تا به فرش فروغ رخت گرفت

روشن شد اینکه پرتو خورشید از کجاست

در اصبعین او است دل منقلب بدان

شکر خدا که منزل دلدار جان ما است

بگذشته ایم از بد و از نیک فارغیم

چون هر چه غیر هستی او هست او فنا است

در شام زلف او همه سرگشته مانده ایم

ما را به وصل شمع رخت یار رهنما است

کوهی دو بوسه جستی و دلدار دم نزد

میبوس پای یار که خاموشی از رضا است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۲هر که دیوانه رخسار پریرویان نیست
  2. شمارهٔ ۵۳آن مه ترک چون گل خنده زنان دی بدمست
  3. شمارهٔ ۵۴دست عشق آمد گریبانم گرفت
  4. شمارهٔ ۵۵دیده تا رخساره دلدار را دیدن گرفت
  5. شمارهٔ ۵۶دیده خونبار را دیدار خوبان آرزوست
  6. شمارهٔ ۵۷دوش در میخانه ما رفتیم مست و می پرست
  7. شمارهٔ ۵۸دل من در بر دلدار چو گفت الله دوست
  8. شمارهٔ ۵۹جانم از صبح ازل چون دیده بر دیدار داشت
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.