پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۴۹

کون جامع جسم و جان آدم است

اوست جان وجان جسمش عالم است

جان او مرآت حسن لایزال

قلب او میدان که عرش اعظم است

علم الاسما چو حق کردش عیان

زان بر اسماء مسمی اعلم است

از تجلی جمال او جلال

گاه غمگین است و گاهی خرم است

تا بود مجموعه هر دو جهان

نور و ظلمت کفر و ایمان درهم است

هیچ نوعی بعد آدم نافرید

زین جهت بر جنس آدم خاتم است

همچو کوهی خود ز خورشید جمال

گاه افزون میشود گاهی کم است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱زلف شبرنگ تو سر حلقه درویشان است
  2. شمارهٔ ۵۲هر که دیوانه رخسار پریرویان نیست
  3. شمارهٔ ۵۳آن مه ترک چون گل خنده زنان دی بدمست
  4. شمارهٔ ۵۴دست عشق آمد گریبانم گرفت
  5. شمارهٔ ۵۵دیده تا رخساره دلدار را دیدن گرفت
  6. شمارهٔ ۵۶دیده خونبار را دیدار خوبان آرزوست
  7. شمارهٔ ۵۷دوش در میخانه ما رفتیم مست و می پرست
  8. شمارهٔ ۵۸دل من در بر دلدار چو گفت الله دوست
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.