پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۴۷

تا ز رخ آن مه لقا زلفین مشکین برگرفت

نور خورشید رخش هر دو جهان یکسر گرفت

آتش تر را در آب خشک ساقی چون بریخت

شعله زد آتش در آب و جمله خشک و تر گرفت

جز کباب آتشین نقلی نخوردم در شراب

روح من قوت از لب جانبخش آندلبر گرفت

دید در آئینه روی خویش و آمد در سخن

طوطی روحم که از لعل لبش شکرگرفت

تا ابد مست می وصلش بماند بی خمار

در ازل جامی که جام از ساقی کوثر گرفت

روز گم شد در دل شب تا سحر گه بی حجاب

هندوی زلفش بشب خورشید را در برگرفت

مست بیرون آمد از صحن چمن بگشاد لب

زلف و روی کفر و دین و مؤمن و کافر گرفت

ذره ذره آفتاب آمد ز حیرت مه نقاب

هر شبی کو برقع از خورشید درخشان برگرفت

خواستم پنهان کنم مهر رخش را در جگر

آفتابی بود لاشرقی که بام و در گرفت

گفته کوهی چو بلبل خواند بر سرو سهی

نرگس از مستی آن در بزم گل ساغر گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹کون جامع جسم و جان آدم است
  2. شمارهٔ ۵۰جان را ز عکس خال تو بر دل چو داغها است
  3. شمارهٔ ۵۱زلف شبرنگ تو سر حلقه درویشان است
  4. شمارهٔ ۵۲هر که دیوانه رخسار پریرویان نیست
  5. شمارهٔ ۵۳آن مه ترک چون گل خنده زنان دی بدمست
  6. شمارهٔ ۵۴دست عشق آمد گریبانم گرفت
  7. شمارهٔ ۵۵دیده تا رخساره دلدار را دیدن گرفت
  8. شمارهٔ ۵۶دیده خونبار را دیدار خوبان آرزوست
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.