پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۴۶

جمالش را جلال آئینه دار است

جلالش را جمال آئینه دار است

خود است آئینه خود در حقیقت

بهر صورت از این رو آشکار است

یکی گردد دو صدر ره می شماری

یکی باشد عددها بی شمار است

سفید و سرخ و زرد و سبز و اسود

ز یکدست است ونقش یک نگار است

سواد الوجه دل شد خال آن ماه

ز زلف و روی او لیل و نهار است

ز یک آب است بستان سبز و خرم

صباحی گفت گلها عین خار است

چو گفت او کل یوم هو فی الشان

نمی دانم که کوهی در چه کار است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۸ما بدانیم که خوبی چو تو در عالم نیست
  2. شمارهٔ ۴۹کون جامع جسم و جان آدم است
  3. شمارهٔ ۵۰جان را ز عکس خال تو بر دل چو داغها است
  4. شمارهٔ ۵۱زلف شبرنگ تو سر حلقه درویشان است
  5. شمارهٔ ۵۲هر که دیوانه رخسار پریرویان نیست
  6. شمارهٔ ۵۳آن مه ترک چون گل خنده زنان دی بدمست
  7. شمارهٔ ۵۴دست عشق آمد گریبانم گرفت
  8. شمارهٔ ۵۵دیده تا رخساره دلدار را دیدن گرفت
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.