پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۴۴

موج دریا نیست دریا عین ما است

همچو خورشیدیکه عین ذره ها است

دیده دل درگشا و درنگر

در دل هر قطره صد بحر از هوا است

کل یوم هو فی شانش کلام

گاه سلطان است و گه رند و گداست

ماه رویش روشنی عالم است

چشم جانرا خاک پایش توتیا است

بحر وحدت را نمی باشد گران

نه فلک با هر دو عالم موج ها است

کل شیئی هالک الا وجهه

جمله عالم فانی و باقی خدا است

همچو کوهی باش خرمن سوخته

هر دو کون از عشق آن درکهرباست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۶جمالش را جلال آئینه دار است
  2. شمارهٔ ۴۷تا ز رخ آن مه لقا زلفین مشکین برگرفت
  3. شمارهٔ ۴۸ما بدانیم که خوبی چو تو در عالم نیست
  4. شمارهٔ ۴۹کون جامع جسم و جان آدم است
  5. شمارهٔ ۵۰جان را ز عکس خال تو بر دل چو داغها است
  6. شمارهٔ ۵۱زلف شبرنگ تو سر حلقه درویشان است
  7. شمارهٔ ۵۲هر که دیوانه رخسار پریرویان نیست
  8. شمارهٔ ۵۳آن مه ترک چون گل خنده زنان دی بدمست
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.