پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۴۳

از گل روی تو باغ دل ما خندان است

بهر اندوه تو چشم و دل ما گریان است

عندلیب چمن از آه دل خسته ما

بر سر سرو سهی وقت سحر نالان است

خال ابروی تو محراب نشین است ایماه

سر زلفین تو سر حلقه عیاران است

چشم بر هم مزن ایدل شب تاریک بگشت

یار چون مردمک دیده بیداران است

کو بکو گشتم و از باد صبا پرسیدم

همه گفتند که دلدار تو هم در جان است

گفته بودی که دل جمله در انگشت من است

دل از این روی چو زلف تو چه سرگردان است

کوهی از جمله ذرات گواهی دارد

گفت پیش همه درویشی درویشان است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵بر رخ میان قطره دریا وجود ما است
  2. شمارهٔ ۴۶جمالش را جلال آئینه دار است
  3. شمارهٔ ۴۷تا ز رخ آن مه لقا زلفین مشکین برگرفت
  4. شمارهٔ ۴۸ما بدانیم که خوبی چو تو در عالم نیست
  5. شمارهٔ ۴۹کون جامع جسم و جان آدم است
  6. شمارهٔ ۵۰جان را ز عکس خال تو بر دل چو داغها است
  7. شمارهٔ ۵۱زلف شبرنگ تو سر حلقه درویشان است
  8. شمارهٔ ۵۲هر که دیوانه رخسار پریرویان نیست
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.