پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۴۲

آن نازنین پسر که دل از ما ربود و رفت

خود را چو مه ز دور بهر جانمود و رفت

یک خنده کرد از لب لعل عقیق رنگ

خون دلم ز دیده گریان گشود و رفت

در فکر آن دهان که دل ما چو موی شد

ادراک و هوی و علم و خرد هر چه بود رفت

بیت الله است دل که در او غیر دوست نیست

جانم بیاد قامت او در سجود رفت

چندان بیاد شمع رخش سوختم که باز

تا آسمان ز سوز دلم آه و دود رفت

جانم چو دید بر رخ او خال عنبرین

در آتش فراق دلم همچو عود رفت

کوهی ز غیب رست و ز پندار وهم نیز

شکر خدا که جان و دلش در شهود رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴موج دریا نیست دریا عین ما است
  2. شمارهٔ ۴۵بر رخ میان قطره دریا وجود ما است
  3. شمارهٔ ۴۶جمالش را جلال آئینه دار است
  4. شمارهٔ ۴۷تا ز رخ آن مه لقا زلفین مشکین برگرفت
  5. شمارهٔ ۴۸ما بدانیم که خوبی چو تو در عالم نیست
  6. شمارهٔ ۴۹کون جامع جسم و جان آدم است
  7. شمارهٔ ۵۰جان را ز عکس خال تو بر دل چو داغها است
  8. شمارهٔ ۵۱زلف شبرنگ تو سر حلقه درویشان است
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.