پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۲۹

دلم آئینه آن دلستان است

که او را آینه دایم عیان است

خود است آئینه خود در حقیقت

دل و جان و تنم هر سه نهان است

نفخت فیه من روحی بیان کرد

مثل بشنو همان لب در دهان است

حدیث کنت کنزا را فرو خوان

بدان سو شو عیان گنج روان است

چو گفت احببت گشتی آشکارا

چرا گفتی که آن دلبر نهان است

دو عالم از جمال اوست روشن

ببین روشن که خورشید جهان است

چو کبک مست کوهی بر سر سنگ

بصدا فغان انا الحق برزبان است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱ذات و صفات در نظر عارفان یکی است
  2. شمارهٔ ۳۲رندی و شب روی به دو عالم چکار ماست
  3. شمارهٔ ۳۳دوش در میکده گلبانگ علالا می‌رفت
  4. شمارهٔ ۳۴زلف بر دوش و به شب چون مه تابان می‌رفت
  5. شمارهٔ ۳۵همسایه آفتاب ماه است
  6. شمارهٔ ۳۶نیست گر بر سر زلفین توام سود انیست
  7. شمارهٔ ۳۷مه و خورشید روی ما عیان است
  8. شمارهٔ ۳۸به خدا پیش جمله ذرات
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.