پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۲۲

هستم از لعل تو در آتش و آب

مردم و سوختم مرا دریاب

از جلال و جمال و زلف و رخت

میکند در دلم خطاب خطاب

از دل و آب دیده در عشقت

میخورم روز و شب شراب و کباب

آه کز نفس قیس و طاعت جان

چند باشیم در خطا و ثواب

همه زنار کافری بستند

از دو زلف تو شیخ و طفل و شباب

ز آتشت سوختیم با دم سرد

تا مرا سوختی ز آب و تراب

تو محیطی و هر چه موجودند

غرقه در موج بحر بی پایاب

خاک در کاه تست هر دو جهان

ان هذا اقل ما فی الباب

ما به نسبت صفات فعل توئیم

خویشتن گفته فلا انساب

هم بچشم تو دیده ام روشن

شدت ذات تو است بر توحجاب

هست کوهی چو قشر و عشقت لب

عین یکدیگرند قشر و لباب

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴خوانده ام از عنده ام الکتاب
  2. شمارهٔ ۲۵دیده دل بر گشادم همچو ماه و آفتاب
  3. شمارهٔ ۲۶هر صبا از چرخ آمد آفتاب مه نقاب
  4. شمارهٔ ۲۷ظل ممدود سر زلف تو چون بر سر ماست
  5. شمارهٔ ۲۸شام معراجی که زلف یار ماست
  6. شمارهٔ ۲۹دلم آئینه آن دلستان است
  7. شمارهٔ ۳۰ماه رخسار شما خورشید پر انوار ما است
  8. شمارهٔ ۳۱ذات و صفات در نظر عارفان یکی است
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.