پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۲۱

دل چو شستم ز غیر نقش ادب

گفت ما را ز لوح صاد طلب

چون ز اصل و نسب شدم فارغ

گفت لایق شدی بما فارغب

اولم باده داد و سرخوش کرد

بعد از آنهم نهاد لب بر لب

بوسها داد بر دهان دلم

با لب خویش داشت عیش و طرب

سحری بود دیدمش روشن

روی چون آفتاب مه منصب

گفت پرورده ام بشیر و شکر

گفتمش لطف کرده ی یارب

ساغری داد پر ز بدر منیر

می روح القدس نه آب عنب

در کشیدم همه خدا دیدم

خواند بر جانم آیت اقرب

چشم کوهی ندیده در شب و روز

جز رخ و زلف او بروز و به شب

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳از شمع ماه روی تو پر زیور آفتاب
  2. شمارهٔ ۲۴خوانده ام از عنده ام الکتاب
  3. شمارهٔ ۲۵دیده دل بر گشادم همچو ماه و آفتاب
  4. شمارهٔ ۲۶هر صبا از چرخ آمد آفتاب مه نقاب
  5. شمارهٔ ۲۷ظل ممدود سر زلف تو چون بر سر ماست
  6. شمارهٔ ۲۸شام معراجی که زلف یار ماست
  7. شمارهٔ ۲۹دلم آئینه آن دلستان است
  8. شمارهٔ ۳۰ماه رخسار شما خورشید پر انوار ما است
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.