پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۲۰

دوش می آمد بگوش جانم از حضرت خطاب

گفت بی صبری تو اندر راه فانی باشتاب

زین خبر چون ذره میکشتم بسر تا حضرتش

آفتابی دیدمش در کف یکی جام شراب

شیوه ی دیدم دو عالم در بن دریا غریق

هفت گردون بر سر آن بحر بی کشتی حباب

دید آن سلطان که من فانی شدم از خویشتن

گفت یکسان شو بمن ای بخت بیداری بخواب

آن زمان کز قید تن بر خواستم یکبارگی

همچو گنج آمد روان بنشست بر جان خراب

روح کوهی را و جان جمله ذرات را

ذره دیدم عدم اندر مشاع آفتاب

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲هستم از لعل تو در آتش و آب
  2. شمارهٔ ۲۳از شمع ماه روی تو پر زیور آفتاب
  3. شمارهٔ ۲۴خوانده ام از عنده ام الکتاب
  4. شمارهٔ ۲۵دیده دل بر گشادم همچو ماه و آفتاب
  5. شمارهٔ ۲۶هر صبا از چرخ آمد آفتاب مه نقاب
  6. شمارهٔ ۲۷ظل ممدود سر زلف تو چون بر سر ماست
  7. شمارهٔ ۲۸شام معراجی که زلف یار ماست
  8. شمارهٔ ۲۹دلم آئینه آن دلستان است
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.