پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۸

دارم از خان وصال یار امید نصیب

زانکه از گلزار میباید نصیب عندلیب

تا نکوئی نیست واقف یار از راز درون

نیک می داند دوای درد رنجوران طبیب

او است کز هر دیده می بیند جمال خویشرا

حسن خود می بیند و در خویش میماند عجیب

حق نکه میداردت در هر کجا باشی بحفظ

گر نمی دانی بخوان تو معنی اسم الرقیب

هردعائی را که می گوئی اجابت می کند

هین مشو نومید بر خوان در دعا اسم مجیب

اهل عالم چون مسافر آمدند و می روند

زخمها دارد خدا بر جان مسکین غریب

کوهیا وصف دهان یا رقوت روح تست

هر چه گوئی از لب جانبخش او باشد ربیب

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰دوش می آمد بگوش جانم از حضرت خطاب
  2. شمارهٔ ۲۱دل چو شستم ز غیر نقش ادب
  3. شمارهٔ ۲۲هستم از لعل تو در آتش و آب
  4. شمارهٔ ۲۳از شمع ماه روی تو پر زیور آفتاب
  5. شمارهٔ ۲۴خوانده ام از عنده ام الکتاب
  6. شمارهٔ ۲۵دیده دل بر گشادم همچو ماه و آفتاب
  7. شمارهٔ ۲۶هر صبا از چرخ آمد آفتاب مه نقاب
  8. شمارهٔ ۲۷ظل ممدود سر زلف تو چون بر سر ماست
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.