پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۲

از هر که گلبن بینند روی جان را

پنهان کجا توان کرد خورشید آسمانرا

اعیان ثابته هست اسمای حضرت حق

دیدم همه مسماست کردم عیان عیان را

روحی دمید در تن گفت او نفخته فیه

چون چشم جان گشادیم دیدم آن دهانرا

خورشید روی خود را آن ماه مینماید

همچون هلال می بین آن طاق ابروانرا

در احسن صور حق خود را نمود مطلق

گر دیده پاک داری بشناس گلرخان را

توجبه بدن را صد چاک زن که آن سرو

بند قبا چو بگشود بگشاد آن میان را

او در میانه ما ما در کنار اوئیم

عین الیقین شد آن سر بگذر تو کمانرا

حق دل رباید از ما اما به چشم خوبان

در جان نگاه میدار سودای دلبران را

دریای وحدت حق موج و حباب دارد

انسان حباب میدان در بحر مردمان را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴ایکه اندر ذات پاکت نیست چونی و چرا
  2. شمارهٔ ۱۵دیده ام آن ماه را در نیم شب
  3. شمارهٔ ۱۶دوشم از غیب میرسید خطاب
  4. شمارهٔ ۱۷گر من از عشق جگر خوار بنالم چه عجب
  5. شمارهٔ ۱۸دارم از خان وصال یار امید نصیب
  6. شمارهٔ ۱۹هست آن آفتاب ماه نقاب
  7. شمارهٔ ۲۰دوش می آمد بگوش جانم از حضرت خطاب
  8. شمارهٔ ۲۱دل چو شستم ز غیر نقش ادب
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.