پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۳

به یدین او سرشت چون گل ما

روح قدسی دمید در دل ما

جسم و جان زنده شد از او دردم

باز دیدیم اوست قاتل ما

برزخ جان نوشت طاعت و فسق

او است پیوسته حق و باطل ما

در دل دل نشست و جان شد جان

دوست بگرفت جمله منزل ما

کرد کل را چل صباح خمیر

چل ما شد یکی یکی چل ما

ادب وعلم و معرفت آموخت

عشق بازی است عقل کامل ما

یفعل الله ما یشاء چه گفت

هست الله اسم فاعل ما

ما چو سایه فتاده در بر او

او چو خورشید درمقابل ما

جمله عالم ز وی نظر داریم

گشته چشمانش سحر باطل ما

دل در انگشت او است او در دل

وه ز تحصیل های حاصل ما

در دو چشمم نشست می بینم

گفت انسان مباش غافل ما

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵دیده ام آن ماه را در نیم شب
  2. شمارهٔ ۱۶دوشم از غیب میرسید خطاب
  3. شمارهٔ ۱۷گر من از عشق جگر خوار بنالم چه عجب
  4. شمارهٔ ۱۸دارم از خان وصال یار امید نصیب
  5. شمارهٔ ۱۹هست آن آفتاب ماه نقاب
  6. شمارهٔ ۲۰دوش می آمد بگوش جانم از حضرت خطاب
  7. شمارهٔ ۲۱دل چو شستم ز غیر نقش ادب
  8. شمارهٔ ۲۲هستم از لعل تو در آتش و آب
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.