پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱

چون پریشان است زلف یار ما

جز پریشانی نباشد کار ما

او بهر صورت که بنماید جمال

هم بدان معنی بود اظهار ما

گفت آن خورشید مه رویان به بین

در دل هر ذره ی دیدار ما

گفتم او را من نیم جمله توئی

گفت آری ماگل و تو خار ما

گفت دانی آفتاب و ماه چیست

لمعه ی از روی پر انوار ما

یک شبی میگفت آن شمع طراز

سوختی از عشق آتش بار ما

او بود خورشید و ما چون سایه ایم

این بود ابحار و ثم الدار ما

ساغر می داد و ما را مست کرد

گفت کوهی فاش کن اسرار ما

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳به یدین او سرشت چون گل ما
  2. شمارهٔ ۱۴ایکه اندر ذات پاکت نیست چونی و چرا
  3. شمارهٔ ۱۵دیده ام آن ماه را در نیم شب
  4. شمارهٔ ۱۶دوشم از غیب میرسید خطاب
  5. شمارهٔ ۱۷گر من از عشق جگر خوار بنالم چه عجب
  6. شمارهٔ ۱۸دارم از خان وصال یار امید نصیب
  7. شمارهٔ ۱۹هست آن آفتاب ماه نقاب
  8. شمارهٔ ۲۰دوش می آمد بگوش جانم از حضرت خطاب
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.