پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۷

ما نمی بینیم جز ذات خدا

گر نمی بینی تو خود با ما بیا

ما و من جز اختیاری بیش نیست

صادق و کاذب بود صوت و ندا

بگذر از تقلید کانجا ظلمت است

هست در تحقیق صد نور و صفا

من انی گفت در سید نگر

تا شنیدم آیت ثم استوا

دیدمش چون ماه تابان نیمه شب

گفت آن سلطان که کوهی مرحبا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹شب رفته ایم در سر زلف توچون صبا
  2. شمارهٔ ۱۰سوختم پروانه سان از شمع رخسار شما
  3. شمارهٔ ۱۱چون پریشان است زلف یار ما
  4. شمارهٔ ۱۲از هر که گلبن بینند روی جان را
  5. شمارهٔ ۱۳به یدین او سرشت چون گل ما
  6. شمارهٔ ۱۴ایکه اندر ذات پاکت نیست چونی و چرا
  7. شمارهٔ ۱۵دیده ام آن ماه را در نیم شب
  8. شمارهٔ ۱۶دوشم از غیب میرسید خطاب
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.