پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۲

در تو حیرانم که چونم ساختی

چار عنصر را بهم پرداختی

وز دل و ز دیده ی ما ای حبیب

خویشتن را دیده و بشناختی

قلب مؤمن گفته عرش من است

آمنی و عرش را بنواختی

خود شراب و شاهد و ساقی شدی

زان چو شمعم در میان بگداختی

کوهیا روزی که قالب ساختند

سگ شدی واسب را می تاختی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۴در فنای فقر دیرینم توئی
  2. شمارهٔ ۲۲۵زلف را تا بر مه رو در نقاب انداختی
  3. شمارهٔ ۲۲۶باده را نشأیست روحانی
  4. شمارهٔ ۲۲۷گفت رحمان با حمد عربی
  5. شمارهٔ ۲۲۸از قدم تا فرق زیبا آمدی
  6. شمارهٔ ۲۲۹نمود صبح سعادت ز غیب دیداری
  7. شمارهٔ ۲۳۰روی چو آفتاب و مه داری
  8. شمارهٔ ۲۳۱هست گردانید ما را از جهان نیستی
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.