پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۱

هست گردانید ما را از جهان نیستی

کرد منزل مرغ جان در آشیان نیستی

خانه تن را که قصر پادشاه روح شد

خاک راهی یافتم در آستان نیستی

اعتبارات یقین در نیستی مطلق است

هستی واجب در آید در نهان نیستی

چون مرادت لا بود از گفتن لاریب فیه

گل شکفت از شاخ لا در بوستان نیستی

داده از یکدانه ارزن گفت نحن الزارعون

نعمت هستی او پرکرده جان نیستی

آتش هستی چو غیر خویشتن را پاک سوخت

نه فلک شد بر هوا همچون دخان نیستی

کوهیا گرچه الف شد مبدأ هستی ذات

در معاد خلق لام است ابروان نیستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۳هر دم بشکل دیگر دید ار مینمائی
  2. شمارهٔ ۲۳۴ای که منظور و برخود ناظری
  3. شمارهٔ ۲۳۵باد و گیسوی سیاه عنبری
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.