پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۹

نمود صبح سعادت ز غیب دیداری

طلوع کرد چو خورشید روی دلداری

بهر چه دیده جان دید روی دلبر را

ندیده ایم جز او هیچ یار و اغیاری

بدیر و صومعه دیدم بچشم او او را

گهیش زاهد و عابد گهیش خماری

مدام پیشه او عاشقی و معشوقی است

بحسن خود متعلق بخود گرفتاری

چو آفتاب رخ او نداشت مشرق و غرب

ز جان جمله ذرات سر زد انواری

درون سینه کوهی است منزل آن شاه

چنانکه احمد مرسل ز غیر در غاری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۱هست گردانید ما را از جهان نیستی
  2. شمارهٔ ۲۳۲گر شبی آنماه با زلف پریشان آمدی
  3. شمارهٔ ۲۳۳هر دم بشکل دیگر دید ار مینمائی
  4. شمارهٔ ۲۳۴ای که منظور و برخود ناظری
  5. شمارهٔ ۲۳۵باد و گیسوی سیاه عنبری
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.