پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۶

باده را نشأیست روحانی

جرعه ای نوش کن که تادانی

باده و شمع و شاهد و مجلس

هست اسرار سر ربانی

نوش کن جرعه ای بیخود شو

تا نه خیزد به پیش حیرانی

ساقی مست حضرت عزت

میدهد باده های سبحانی

شمع و نقل و شراب و شاهد داد

هست این جمله را اگر دانی

شمع خود را بسوخت در مجلس

خواند پروانه را به مهمانی

گفت کوهی که عینها مائیم

دیدم او را بشکل انسانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۸از قدم تا فرق زیبا آمدی
  2. شمارهٔ ۲۲۹نمود صبح سعادت ز غیب دیداری
  3. شمارهٔ ۲۳۰روی چو آفتاب و مه داری
  4. شمارهٔ ۲۳۱هست گردانید ما را از جهان نیستی
  5. شمارهٔ ۲۳۲گر شبی آنماه با زلف پریشان آمدی
  6. شمارهٔ ۲۳۳هر دم بشکل دیگر دید ار مینمائی
  7. شمارهٔ ۲۳۴ای که منظور و برخود ناظری
  8. شمارهٔ ۲۳۵باد و گیسوی سیاه عنبری
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.