پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۹۸

مرکز عرش است دل خال سیه همتای او

رشته زلف است جان عمر سمن فرسای او

عالمی را کشت و دردم زنده کرد آن جانفزا

یحیی الموتی است می بینم در لبهای او

می نگنجد در زمین وعرش و کرسی آه آه

جز دل پرخون نمی بینم یاران جای او

هست موجودات ظل او واو چون آفتاب

در دل هر ذرهٔ روی قمرفرسای او

بر لب دل گوش نه تا بشنوی بی واسطه

علم توحید خداوند از لب گویای او

کوهی دیوانه دل تا دید آن چشم سیاه

همچو آهو می دود پیوسته در صحرای او

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰۰بیا ای دوست دیداری از این سو
  2. شمارهٔ ۲۰۱کوته نمی شود سخن ما به گفتگو
  3. شمارهٔ ۲۰۲تا به گرد گل ز سنبل زلف پیدا کرده‌ای
  4. شمارهٔ ۲۰۳دیده ام در دل و جان روی تو را دزدیده
  5. شمارهٔ ۲۰۴زلفت گشاده عنبر سارا گره گره
  6. شمارهٔ ۲۰۵بگذر از فکر و ذکر و اندیشه
  7. شمارهٔ ۲۰۶هست اوجان من وجان همه
  8. شمارهٔ ۲۰۷بلبل و قمری و کبک و فاخته
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.