پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۹۵

یار چون از زلف کج آویخت ما را سرنگون

دارم از زنجیر زلف یار سودای جنون

خواستم بگریزم از دام بلا درعافیت

عشق او بگرفت سر تا پام بیرون و درون

عاشقان با عاقلان گفتند ای بیحاصلان

نیست جز دیوانگی در عشق ما فن وفنون

دوش می گشتم بسر درخاک آن در تا بروز

این ندا آمد بگوشم از رواق نیلگون

هاتفی میگفت راجع شو بیا با اصل خود

تعرج الروح الینا و الملایک اجمعون

سر قدم سازیم پیش از جمله پیشت آوریم

حق چو بفرستاد حرف السابقون السابقون

مهر او با شیر شد ای دوستان در جان ما

هست آن دلداردر رگها روان مانند خون

گرنه حق بودی با شیا در بطون و در ظهور

کی شدی از هر دو عالم از حروف کاف و نون

از چه رو فرمود الست و ربکم ای سالکان

امتحان می کرد ما را از برای آزمون

هر کرا پرسیدم از کنه صفات لم یزل

ما عرفناک است قول جمله لا یعقلون

کوهیا در صبر خواهی وصل جانان یافتن

کس نیابد وصل او را زود الا صابرون

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۹۷دلا از خویش شو پنهان و میرو
  2. شمارهٔ ۱۹۸مرکز عرش است دل خال سیه همتای او
  3. شمارهٔ ۱۹۹لن تنالوا البر حتی تنفقوا
  4. شمارهٔ ۲۰۰بیا ای دوست دیداری از این سو
  5. شمارهٔ ۲۰۱کوته نمی شود سخن ما به گفتگو
  6. شمارهٔ ۲۰۲تا به گرد گل ز سنبل زلف پیدا کرده‌ای
  7. شمارهٔ ۲۰۳دیده ام در دل و جان روی تو را دزدیده
  8. شمارهٔ ۲۰۴زلفت گشاده عنبر سارا گره گره
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.