پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۹۲

چه حکمت بود ما را آفریدن

چه بود این زندگی و باز مردن

نمیدانم چه سر است اینکه خواهد

بروز حشر دیگر زنده کردن

غرض این بد که او خود را به بیند

درون دیده هر دیده روشن

صباحی بود دیدیمش چو خورشید

در آمد آفتاب از بام و روزن

خوش آمد در دل و بنشست در جان

که انسان بود در تقویم احسن

خود آمد در دل کوهی و بنشست

بسان آتش اندر سنگ و آهن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۹۴سلام الله ای خورشید تابان
  2. شمارهٔ ۱۹۵یار چون از زلف کج آویخت ما را سرنگون
  3. شمارهٔ ۱۹۶او در اعیان ثابت و اعیان در او
  4. شمارهٔ ۱۹۷دلا از خویش شو پنهان و میرو
  5. شمارهٔ ۱۹۸مرکز عرش است دل خال سیه همتای او
  6. شمارهٔ ۱۹۹لن تنالوا البر حتی تنفقوا
  7. شمارهٔ ۲۰۰بیا ای دوست دیداری از این سو
  8. شمارهٔ ۲۰۱کوته نمی شود سخن ما به گفتگو
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.