پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۴

دوش بخواب دیده ام حضرت شحنة النجف

گفت بدان تو نفس خود تا برسی بمن عرف

شمع صفت بسوختی شب همه شب برای حق

بهر چه کرده ای بگو عمر شریف خود تلف

هست غذای روح تو ذکر خدا میان جان

چون حیوان چه می دوی درپی خوردن علف

ایمن اگر شود دلت از سگ نفس بدسیر

لطف خدا بگویدت پیش بیا و لاتخف

کوهی خسته دل چو شد خام لباس در طلب

از رخ آفتاب جان چون که رسید بر تو تف

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۶هر که شد کشتهٔ شهوت نشود زندهٔ عشق
  2. شمارهٔ ۱۶۷ما چو گشتیم به تیر مژه یار عاشق
  3. شمارهٔ ۱۶۸بحسن خود شد او دلدار عاشق
  4. شمارهٔ ۱۶۹بررخ جامع میان خلق و حق
  5. شمارهٔ ۱۷۰هستم از علم نظر دانای حق
  6. شمارهٔ ۱۷۱همچو مه دیدم شبی دیدار عشق
  7. شمارهٔ ۱۷۲روحم از عالم امر است و تن از عالم حق
  8. شمارهٔ ۱۷۳تا ببیند او خم ابروی آن مه یک به یک
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.