پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۷

ما چو گشتیم به تیر مژه یار عاشق

شد دل سوخته پر درد و جگر خوار عاشق

دو جهان را همه بر آتش سوزان فکند

هر که شد از دل و جان بر رخ دلدار عاشق

یار ما روی چو خورشید بعالم بنمود

همه ذرات جهانند بدیدار عاشق

محرم روی تو جز چشم تو نتواند بود

چون شود بررخ زیبای تو اغیار عاشق

بلبل از عشق گل ار ناله کند خوش باشد

هست بر ناله بلبل دل گلزار عاشق

کوهی از دیده خونبار فغان کن که خدا

هست بر آه تو و گریه خونبار عاشق

خط رخسار یار شد تعلیق

تا دلم شد بعشق دوست رفیق

مؤمنان خدا چو اخوانند

منم و درد او نگار شفیق

پیش یاقوت او دو لب دیده

یافتم در میان بحر عمیق

زد رقیب تو بر دلم سنگی

بشکست او چو پرده ایست دقیق

بحر دل موج خون باوج رساند

که دو عالم در او شدند غریق

تا ابد ما و عشق همراهیم

از دل و جان رفیق شد توفیق

رفتم از وادی هوس بیرون

تا رسیدم به منزل تحقیق

هست در غار سینه کوهی

روح چون مصطفی و دل صدیق

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۹بررخ جامع میان خلق و حق
  2. شمارهٔ ۱۷۰هستم از علم نظر دانای حق
  3. شمارهٔ ۱۷۱همچو مه دیدم شبی دیدار عشق
  4. شمارهٔ ۱۷۲روحم از عالم امر است و تن از عالم حق
  5. شمارهٔ ۱۷۳تا ببیند او خم ابروی آن مه یک به یک
  6. شمارهٔ ۱۷۴دارد از جان و دل ما لعل او صد گونه رنگ
  7. شمارهٔ ۱۷۵زمین وانجم و خورشید و ماه تا افلاک
  8. شمارهٔ ۱۷۶نظر دارد بسوی ما شه عیار تنها یک
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.