پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۳

تا ببیند او خم ابروی آن مه یک به یک

در سجود افتاد هردم جمله جان‌ها ملک

ما بیاد آن دهان در کنج خلوت شسته ایم

تا بیابیم از لب جان بخش او دلبر حنک

دیک سودای تو را پختیم ما از آب چشم

نیست اندر مطبخ ما هیچ جز آب و نمک

شمع رویت تا منور کرد عالم را هنوز

ماه و خورشیدند روشن از تو بر اوج فلک

من که در دریای وحدت غوطه خوردم در ازل

جان ما چون یونس آمد جسم مانند سمک

رست کوهی ازمن و ما تا جمال حق بدید

نیست آنرا همچو خلق این زمانه ریب وشک

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۵زمین وانجم و خورشید و ماه تا افلاک
  2. شمارهٔ ۱۷۶نظر دارد بسوی ما شه عیار تنها یک
  3. شمارهٔ ۱۷۷حله حور بود فصل بهاران کپنک
  4. شمارهٔ ۱۷۸روح اگر از چاه تن افتاد بر اوج فلک
  5. شمارهٔ ۱۷۹آتش و آبست و لعل و سیم و زر در جان سنگ
  6. شمارهٔ ۱۸۰ای رخت شمع تابخانه دل
  7. شمارهٔ ۱۸۱روی آن ماه چو خورشید عیانست ای دل
  8. شمارهٔ ۱۸۲از روی حسن معنی جانرا بتی است مایل
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.