پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۵

زمین وانجم و خورشید و ماه تا افلاک

براق شاهد لولاک بسته بر فتراک

شنو حدیث محمد رایت و ربی گفت

خدای را بجز او هیچکس نکرد ادراک

بشکل اعور دجال کور شد ابلیس

چه زد بدیده شیطان رسول رمح سماک

وجود داد خداوند هر چه موجودند

ز نور ظاهر لولاک و خطه افلاک

ز فیض قدسی حق هر دو کون موجودند

وگرنه در عدم محض بوده اند هلاک

ز نقش غیر جهان را که عکس هستی اوست

به آب دیده آدم بشست هر دم پاک

بدان هوا که رسد جان من بگلشن وصل

چو غنچه پیرهن جسم کرده ام صد چاک

ز لعل ساقی باقی مدام سرمستیم

نخورده ایم شرابی که هست دختر تاک

نگفته است و نگوید زبان دل هرگز

بغیر گفتن توحید ذات حق حاشاک

گذشته است ز اثبات و نفی چون کوهی

ولیک در ره توحید میرود چالاک

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۷حله حور بود فصل بهاران کپنک
  2. شمارهٔ ۱۷۸روح اگر از چاه تن افتاد بر اوج فلک
  3. شمارهٔ ۱۷۹آتش و آبست و لعل و سیم و زر در جان سنگ
  4. شمارهٔ ۱۸۰ای رخت شمع تابخانه دل
  5. شمارهٔ ۱۸۱روی آن ماه چو خورشید عیانست ای دل
  6. شمارهٔ ۱۸۲از روی حسن معنی جانرا بتی است مایل
  7. شمارهٔ ۱۸۳خسبیده چند مانی در جامه خواب غافل
  8. شمارهٔ ۱۸۴بیجان و تن دلم شد با وصل یار واصل
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.