پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۶

نظر دارد بسوی ما شه عیار تنها یک

نمود از هر طرف روئی بصد اظهار تنها یک

بروز او آفتاب است و بشب چونماه میتابد

همه ذرات می بینند او رخسار تنها یک

حدیث ما سوالله را نمی گوید بدرویشان

همه توحید میگویند آن رخسار تنها یک

شدیم از باده لعلش همه مست از می وحدت

ز لب می میدهد جانرا بت عیار تنها یک

درون خانه دل را صفا ده گوش جان بگشای

انا الحق میزند پیدا درو دیوار تنها یک

ندارد دیده او طاقت که بیند روی نیکو را

ز یک یک ذره می بینیم و او دیدار تنها یک

ز کهف دل برون رفتن نمی شاید نشین کوهی

تو را در غار دل چون هست یار غار تنها یک

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۸روح اگر از چاه تن افتاد بر اوج فلک
  2. شمارهٔ ۱۷۹آتش و آبست و لعل و سیم و زر در جان سنگ
  3. شمارهٔ ۱۸۰ای رخت شمع تابخانه دل
  4. شمارهٔ ۱۸۱روی آن ماه چو خورشید عیانست ای دل
  5. شمارهٔ ۱۸۲از روی حسن معنی جانرا بتی است مایل
  6. شمارهٔ ۱۸۳خسبیده چند مانی در جامه خواب غافل
  7. شمارهٔ ۱۸۴بیجان و تن دلم شد با وصل یار واصل
  8. شمارهٔ ۱۸۵من درد کش باده صهبای الستم
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.