پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۲

روحم از عالم امر است و تن از عالم حق

جان ز لاهوت بود جسم ز ناسوت الحق

نکند درک حدیث من مجنون عاقل

زانکه باشد سخن سر معانی مطلق

جان چو نوح است ز طوفان بدن گریه کنان

هست در بحر حقیقت دل پرخون زورق

همه ذرات چو منصور اناالحق گویند

گرچه حلاج تو از گوش برآری زیبق

چون ترا معرفت علم نظر کشف نشد

ماند در علم نظر عقل تو جاهل احمق

در طریق نبوی سر حقیقت دریاب

نیست جز شرع نبی خانه دل را رونق

حکمت حضرت حق بین که جهانرا یکسر

کرد قایم به قضا منشی جانشان به نسق

باش در بحر وصال ازلی و ابدی

همچو کوهی ز وجود دو جهان مستغرق

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۴دارد از جان و دل ما لعل او صد گونه رنگ
  2. شمارهٔ ۱۷۵زمین وانجم و خورشید و ماه تا افلاک
  3. شمارهٔ ۱۷۶نظر دارد بسوی ما شه عیار تنها یک
  4. شمارهٔ ۱۷۷حله حور بود فصل بهاران کپنک
  5. شمارهٔ ۱۷۸روح اگر از چاه تن افتاد بر اوج فلک
  6. شمارهٔ ۱۷۹آتش و آبست و لعل و سیم و زر در جان سنگ
  7. شمارهٔ ۱۸۰ای رخت شمع تابخانه دل
  8. شمارهٔ ۱۸۱روی آن ماه چو خورشید عیانست ای دل
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.