پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۱

همچو مه دیدم شبی دیدار عشق

بود خورشید و فلک ز انوار عشق

مصطفی الجار ثم الدار گفت

جمله ذرات از این شد جار عشق

کل یوم هو فی شأن آیتی است

هست ذات پاک او در کار عشق

خنده زد بر گریه ام مانند برق

تا بدیدم چشم گوهر بار عشق

هفت دوزخ یک شرر باشد بدان

از دم سوزان آتش بار عشق

هشت جنت بوستانی بیش نیست

از رخ و زلفین عنبر بار عشق

عشق از اعلی و اسفل برتر است

دارد از پستی و بالا عار عشق

کوهیا در غار دل میباش خوش

حسن خوبان است یار غار عشق

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۳تا ببیند او خم ابروی آن مه یک به یک
  2. شمارهٔ ۱۷۴دارد از جان و دل ما لعل او صد گونه رنگ
  3. شمارهٔ ۱۷۵زمین وانجم و خورشید و ماه تا افلاک
  4. شمارهٔ ۱۷۶نظر دارد بسوی ما شه عیار تنها یک
  5. شمارهٔ ۱۷۷حله حور بود فصل بهاران کپنک
  6. شمارهٔ ۱۷۸روح اگر از چاه تن افتاد بر اوج فلک
  7. شمارهٔ ۱۷۹آتش و آبست و لعل و سیم و زر در جان سنگ
  8. شمارهٔ ۱۸۰ای رخت شمع تابخانه دل
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.