پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۰

هستم از علم نظر دانای حق

چون بچشم حق شدم بینای حق

جسم چون داراست و جان منصور باز

زان اناالحق گفت و شد گویای حق

هر چه موجودند از بالا و پست

قطره محوند در دریای حق

معنی کفوا احد دانی که چیست

نیست جز حق هیچکس همتای حق

هم بگوش جان شنیدم صبحدم

هست کوهی جان انسان جای حق

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۲روحم از عالم امر است و تن از عالم حق
  2. شمارهٔ ۱۷۳تا ببیند او خم ابروی آن مه یک به یک
  3. شمارهٔ ۱۷۴دارد از جان و دل ما لعل او صد گونه رنگ
  4. شمارهٔ ۱۷۵زمین وانجم و خورشید و ماه تا افلاک
  5. شمارهٔ ۱۷۶نظر دارد بسوی ما شه عیار تنها یک
  6. شمارهٔ ۱۷۷حله حور بود فصل بهاران کپنک
  7. شمارهٔ ۱۷۸روح اگر از چاه تن افتاد بر اوج فلک
  8. شمارهٔ ۱۷۹آتش و آبست و لعل و سیم و زر در جان سنگ
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.