پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۶

هر که شد کشتهٔ شهوت نشود زندهٔ عشق

نرسد هیچ بوی دولت پایندهٔ عشق

عاشق آن است که او شهوت خود را بکشد

تا چه خورشید شود زنده و تابندهٔ عشق

چشم حق‌بین به جز از وجه خدا هیچ ندید

هر که را داد خدا دیدهٔ بینندهٔ عشق

دیده بر دور ز شهوت بگشا چشم خیال

بر حذر باش تو از غیرت پایندهٔ عشق

شهوت و خواب و خورش قسم بهایم آمد

روح یک جانب از این‌هاست چو شد بندهٔ عشق

جمع چون خال به کنج لب خوبان نشود

دل که چون زلف بتان نیست پراکندهٔ عشق

کوهی از شمع رخ یار چو پروانه بسوز

تا نگویند تو را عاشقِ ترسندهٔ عشق

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۸بحسن خود شد او دلدار عاشق
  2. شمارهٔ ۱۶۹بررخ جامع میان خلق و حق
  3. شمارهٔ ۱۷۰هستم از علم نظر دانای حق
  4. شمارهٔ ۱۷۱همچو مه دیدم شبی دیدار عشق
  5. شمارهٔ ۱۷۲روحم از عالم امر است و تن از عالم حق
  6. شمارهٔ ۱۷۳تا ببیند او خم ابروی آن مه یک به یک
  7. شمارهٔ ۱۷۴دارد از جان و دل ما لعل او صد گونه رنگ
  8. شمارهٔ ۱۷۵زمین وانجم و خورشید و ماه تا افلاک
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.