پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۳

دلم خود جان جان شد باده صاف

خدا شد ساقی جانها بانصاف

لبالب میدهد جام طهورا

سقیهم ربهم خود کرد اوصاف

ملک میشد برای نقد جانها

نیابی قلب ایدل پیش صراف

بدور نقطه چشم تو راه است

نمی بینی همه پرگار بر ناف

ز امر کاف و نون موجود گشتم

از آن شد کرسی ذات خدا کاف

بغیر از علم توحید خداوند

هر آن علمی که می دانی بود لاف

چوعنقا شو نهان کوهی ز مردم

که سیمرغ است روح و جسم چون قاف

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۵حیدر آسا جان کافر کیش در روز مصاف
  2. شمارهٔ ۱۶۶هر که شد کشتهٔ شهوت نشود زندهٔ عشق
  3. شمارهٔ ۱۶۷ما چو گشتیم به تیر مژه یار عاشق
  4. شمارهٔ ۱۶۸بحسن خود شد او دلدار عاشق
  5. شمارهٔ ۱۶۹بررخ جامع میان خلق و حق
  6. شمارهٔ ۱۷۰هستم از علم نظر دانای حق
  7. شمارهٔ ۱۷۱همچو مه دیدم شبی دیدار عشق
  8. شمارهٔ ۱۷۲روحم از عالم امر است و تن از عالم حق
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.