پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۱

دارم از زلف و خال تو در دل هزار داغ

جانم بسوخت ز آتش روی تو چون چراغ

بر آستان خاک تو ای سرو گلعذار

ما را فراغت است ز گلهای صحن باغ

پرورده ام بساعد شه باز روح را

تا برکند دو دیده این نفس بدکلاغ

ای دل بقول سید کونین کار کن

زانرو که بر رسول نباشد بجز کلاغ

بر یاد چشم آهوی سرمست آن غزال

کوهی تو را رسد که نهی سر بباغ وراغ

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۳دلم خود جان جان شد باده صاف
  2. شمارهٔ ۱۶۴دوش بخواب دیده ام حضرت شحنة النجف
  3. شمارهٔ ۱۶۵حیدر آسا جان کافر کیش در روز مصاف
  4. شمارهٔ ۱۶۶هر که شد کشتهٔ شهوت نشود زندهٔ عشق
  5. شمارهٔ ۱۶۷ما چو گشتیم به تیر مژه یار عاشق
  6. شمارهٔ ۱۶۸بحسن خود شد او دلدار عاشق
  7. شمارهٔ ۱۶۹بررخ جامع میان خلق و حق
  8. شمارهٔ ۱۷۰هستم از علم نظر دانای حق
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.