پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۹

صبح چون شعله خورشید برآورد شعاع

گشت روشن که جهان است رخت را اقطاع

زاهد و عابد و صوفی بلبت مست شدند

باده خوردند و نگشتند کسی را مناع

لمن الملک تو گفتی و زخود نشنودی

جز تو گر بود ز ملک تو چنان کرد وداع

کوهیا ناله مکن بر سرهر سنگ چو کبک

کوه را هست ز افغان تو بسیار صداع

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۱دارم از زلف و خال تو در دل هزار داغ
  2. شمارهٔ ۱۶۲باشد ز سرو قد تو خرم های باغ
  3. شمارهٔ ۱۶۳دلم خود جان جان شد باده صاف
  4. شمارهٔ ۱۶۴دوش بخواب دیده ام حضرت شحنة النجف
  5. شمارهٔ ۱۶۵حیدر آسا جان کافر کیش در روز مصاف
  6. شمارهٔ ۱۶۶هر که شد کشتهٔ شهوت نشود زندهٔ عشق
  7. شمارهٔ ۱۶۷ما چو گشتیم به تیر مژه یار عاشق
  8. شمارهٔ ۱۶۸بحسن خود شد او دلدار عاشق
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.