پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۸

کار دنیا همه زرق است و فریب است صداع

عارفان بر سر اینها نکنند ایچ نزاع

مفلسانیم که عالم بجوی نستانیم

نیست ما را بجهان جز غم عشاق متاع

زاهد از زهد و ریا دور که رندان صبوح

بوی تزویر شنیدند همه زین اوضاع

مو کشانش بخرابات درآریم چو چنگ

هر که ما را ز می لعل تو باشد مناع

بوصالت نرسد هرگز و واصل نشود

هر که از جان نکند با غم عشق تو وداع

ظالم از درد تو هر دم بعدم نیست شود

می کند غمزه خونخوار تو بازش ابداع

همچو کوهی بجهان روشن و فردیم همه

تا گرفتیم زخورشید تو چون ماه شعاع

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۰ما چو داریم بسرو قد دلدار طمع
  2. شمارهٔ ۱۶۱دارم از زلف و خال تو در دل هزار داغ
  3. شمارهٔ ۱۶۲باشد ز سرو قد تو خرم های باغ
  4. شمارهٔ ۱۶۳دلم خود جان جان شد باده صاف
  5. شمارهٔ ۱۶۴دوش بخواب دیده ام حضرت شحنة النجف
  6. شمارهٔ ۱۶۵حیدر آسا جان کافر کیش در روز مصاف
  7. شمارهٔ ۱۶۶هر که شد کشتهٔ شهوت نشود زندهٔ عشق
  8. شمارهٔ ۱۶۷ما چو گشتیم به تیر مژه یار عاشق
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.