پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۶

همچو روغن سوخت جانم تا شدی روشن چو شمع

بر سر ما هر شبی تا صبحدم در پیش جمع

گر تمنای وصال یار داری همچو ما

باید از دنیی و عقبی برگذشت از چشم جمع

از نوافل می شود حق بنده را بشنو حدیث

هم تکلم هم بشر هم بطش سبع آنگاه شمع

کوهیا شکر خدا باری که از روز ازل

تافت از خورشید روی ماه برجان تو لمع

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۸کار دنیا همه زرق است و فریب است صداع
  2. شمارهٔ ۱۵۹صبح چون شعله خورشید برآورد شعاع
  3. شمارهٔ ۱۶۰ما چو داریم بسرو قد دلدار طمع
  4. شمارهٔ ۱۶۱دارم از زلف و خال تو در دل هزار داغ
  5. شمارهٔ ۱۶۲باشد ز سرو قد تو خرم های باغ
  6. شمارهٔ ۱۶۳دلم خود جان جان شد باده صاف
  7. شمارهٔ ۱۶۴دوش بخواب دیده ام حضرت شحنة النجف
  8. شمارهٔ ۱۶۵حیدر آسا جان کافر کیش در روز مصاف
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.