پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۳

جمله توئی و من نیم نیست در این میان غلط

بر رخ تست دیده ام هر دو جهان چو خال و خط

نیست تو را کرانه ی تا که کنار گیرمت

هست بسیط را بگو طرف و کنار یا وسط

در دل ما خدا بود هم بمیان بحر جان

جسم چو زورقی بودجان تو شدبسان شط

باز سفید روح بین در برو بحر میپرد

نفس بود رفیق تو در تر و خشک همچو بط

گوش گشا و دیده ها شرح غمش شنو بیا

تا که بیان کنم بسی پیش شما از این نمط

درتن آفتاب جان پخته شد ایدل حزین

خام ممان که می شوی در نظر خدا سقط

کوهی خسته دل بجان گشت مجرد از جهان

تاکه بدید بی جهت ذات و صفات ما فقط

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۵سوختم از آتش رخسار مه رویان چو شمع
  2. شمارهٔ ۱۵۶همچو روغن سوخت جانم تا شدی روشن چو شمع
  3. شمارهٔ ۱۵۷هزاران آفرین بر صنع صانع
  4. شمارهٔ ۱۵۸کار دنیا همه زرق است و فریب است صداع
  5. شمارهٔ ۱۵۹صبح چون شعله خورشید برآورد شعاع
  6. شمارهٔ ۱۶۰ما چو داریم بسرو قد دلدار طمع
  7. شمارهٔ ۱۶۱دارم از زلف و خال تو در دل هزار داغ
  8. شمارهٔ ۱۶۲باشد ز سرو قد تو خرم های باغ
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.