پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۲

از اضافات کرده ایم اسقاط

که نداریم در دو کون قراط

درجهان ساختم بنان جوی

فارغ از سبزه ایم و از جفزاط

جامه روح را بدوخت خدا

نه بمقراض و سوزن خیاط

موی پیشانیم چو حق بگرفت

در پی یار می روم به سباط

در ره وصل سالکان گفتند

هست دوزخ پل و بهشت صراط

همه پیغمبران بر این بودند

نوح ویعقوب و یوسف و اسباط

سوخت بر آتش فنا عارف

چوب مسواک و خرقه امشاط

به بهشتی فروخت یک گندم

هست شیطان ازین جهت خطاط

هر که او رفت در پی شیطان

در خطرها فتد از این خطواط

چون درآید بخانه دل دوست

نیست جانرا بغیر دوست بساط

پدر ماست آدم واحد

از حواز اد این همه اسباط

بسکه بستی خیال خال و خطش

کوهیا بی قلم شدی خطاط

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۴لوح محفوظ است اسم الحفیظ
  2. شمارهٔ ۱۵۵سوختم از آتش رخسار مه رویان چو شمع
  3. شمارهٔ ۱۵۶همچو روغن سوخت جانم تا شدی روشن چو شمع
  4. شمارهٔ ۱۵۷هزاران آفرین بر صنع صانع
  5. شمارهٔ ۱۵۸کار دنیا همه زرق است و فریب است صداع
  6. شمارهٔ ۱۵۹صبح چون شعله خورشید برآورد شعاع
  7. شمارهٔ ۱۶۰ما چو داریم بسرو قد دلدار طمع
  8. شمارهٔ ۱۶۱دارم از زلف و خال تو در دل هزار داغ
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.