پرش به محتوای اصلی
یوسف خوسفی یوسف خوسفی

غزلیات

شمارهٔ ۸

دوشم از صومعه افتاد گذر دیر مغان را

مست و بیهوش بدیدم همۀ پیر و جوان را

ناگهان این سخن از چنگ ز یک گوشه شنیدم

که همی خواند به آواز خوش این بیت عیان را

هر که او عشق به دل جای نداده است چه سودش

که زیان کرده و غفلت همۀ عمر جهان را

عاشق و مست چه پروا کند از سنگ ملامت

شتر ار مست نباشد نکشد بار گران را

ساقیا جام می ام ده که به جز بادۀ گلرنگ

نتوانیم به در برد از این معرکه جان را

یوسف ار مست حقیقت شدی از سنگ ملامت

رو مگردان که بخواهد بشکست شیشۀ جان را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰در خواب خوش دیدم سحر مرغ بلند پرواز را
  2. شمارهٔ ۱۱ماه صیام عذر بخواهم گناه را
  3. شمارهٔ ۱۲نه از خیال تو چشمم همی رود در خواب
  4. شمارهٔ ۱۳خود بر افکن پرده از آن روی خوب
  5. شمارهٔ ۱۴بیار ساقی از آن می که تر نمایم لب
  6. شمارهٔ ۱۵من از این در نروم تا بودم طاقت و تاب
  7. شمارهٔ ۱۶از فراق تو نمانده به تنم تاب و شکیب
  8. شمارهٔ ۱۷اشک از دیده فشانم چو سحاب
همه‌ی غزلیات ←

یوسف خوسفی درباره‌ی یوسف خوسفی

کربلایی یوسف خوسفی ملقب به ناظر علیشاه، فرزند استاد زین‌العابدین رنگرز، در دوازدهم ربیع‌الاول سال ۱۳۳۲ قمری (مطابق ۱۹ بهمن ۱۲۹۲ شمسی) درگذشته است. وی چهار برادر به نام‌های یعقوب، عبدالله، محمد و حسن داشته است. او از شاعران ناشناختهٔ عصر قاجار است که تأثیری عمیق از سعدی و حافظ پذیرفته است. این تأثیرپذیری به‌ویژه در مور...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.