پرش به محتوای اصلی
یوسف خوسفی یوسف خوسفی

غزلیات

شمارهٔ ۶

برقع دگر برافکن زآن روی خوب یارا

تا کی زما بپوشی جام جهان نما را

از پرده رخ برآور تا آفتاب انور

از پرتو جمالت زیور کند ضیا را

یک طرّه گر گشایی از آن دو سنبل تر

بس تیرها که افکند مژگان به جان ما را

در مصر شکّر و قند از شکر تو خیزد

لعل از لب تو روید در جوف سنگ خارا

با ابن همه لطافت سر تا بپا ظرافت

عاشق کشی ندیدم همچون تو دلربا را

چشم از خیال رویت در خواب رفته حاشا

صابر دل ار فراقت هرگز مباد یارا

تن گشته زار و نالان اشکم رود به دامان

خاک ره تو شد جان بنواز این گدا را

جز درگه تو یوسف جای دگر نداند

کن یک نظر ز رحمت ای دوست آشنا را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸دوشم از صومعه افتاد گذر دیر مغان را
  2. شمارهٔ ۹از حد گذشت شوق، نیامد نگار ما
  3. شمارهٔ ۱۰در خواب خوش دیدم سحر مرغ بلند پرواز را
  4. شمارهٔ ۱۱ماه صیام عذر بخواهم گناه را
  5. شمارهٔ ۱۲نه از خیال تو چشمم همی رود در خواب
  6. شمارهٔ ۱۳خود بر افکن پرده از آن روی خوب
  7. شمارهٔ ۱۴بیار ساقی از آن می که تر نمایم لب
  8. شمارهٔ ۱۵من از این در نروم تا بودم طاقت و تاب
همه‌ی غزلیات ←

یوسف خوسفی درباره‌ی یوسف خوسفی

کربلایی یوسف خوسفی ملقب به ناظر علیشاه، فرزند استاد زین‌العابدین رنگرز، در دوازدهم ربیع‌الاول سال ۱۳۳۲ قمری (مطابق ۱۹ بهمن ۱۲۹۲ شمسی) درگذشته است. وی چهار برادر به نام‌های یعقوب، عبدالله، محمد و حسن داشته است. او از شاعران ناشناختهٔ عصر قاجار است که تأثیری عمیق از سعدی و حافظ پذیرفته است. این تأثیرپذیری به‌ویژه در مور...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.