پرش به محتوای اصلی
یوسف خوسفی یوسف خوسفی

غزلیات

شمارهٔ ۴

بیا ساقی بشوی از باده زنگار دل ما را

به نور باده روشن کن صفای محفلم یارا

بزن مطرب دف و بربط که عالم پر آشوب .......

به پا کن نغمۀ چنگی و بنشان شور و غوغا را

بیا شاهد بخوان و می بنوش و خوش تماشا کن

که هر ساعت بر افروزند شمع روی زیبا را

حریفان جمله مست و می به گردش ساقی گلرخ

به دور انداخته چون خور به مجلس جام صهبا را

به دستم داد جامی وه چه جامی آتشی سوزان

که تا خوردم ز مستی سوختم این زهد و تقوا را

چو گشتم مست ناگه هاتفی از عالم غیبم

ندا در داد کای سر مست بشنو این معما را

برو یوسف به عالم رهنمایی را به چنگ آور

که آخر این عجوزه می فریبد پیر و برنا را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶برقع دگر برافکن زآن روی خوب یارا
  2. شمارهٔ ۷خواستم کنم صبر و شکیبیایی را
  3. شمارهٔ ۸دوشم از صومعه افتاد گذر دیر مغان را
  4. شمارهٔ ۹از حد گذشت شوق، نیامد نگار ما
  5. شمارهٔ ۱۰در خواب خوش دیدم سحر مرغ بلند پرواز را
  6. شمارهٔ ۱۱ماه صیام عذر بخواهم گناه را
  7. شمارهٔ ۱۲نه از خیال تو چشمم همی رود در خواب
  8. شمارهٔ ۱۳خود بر افکن پرده از آن روی خوب
همه‌ی غزلیات ←

یوسف خوسفی درباره‌ی یوسف خوسفی

کربلایی یوسف خوسفی ملقب به ناظر علیشاه، فرزند استاد زین‌العابدین رنگرز، در دوازدهم ربیع‌الاول سال ۱۳۳۲ قمری (مطابق ۱۹ بهمن ۱۲۹۲ شمسی) درگذشته است. وی چهار برادر به نام‌های یعقوب، عبدالله، محمد و حسن داشته است. او از شاعران ناشناختهٔ عصر قاجار است که تأثیری عمیق از سعدی و حافظ پذیرفته است. این تأثیرپذیری به‌ویژه در مور...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.