پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۷۱۱

چرا رنجید یار از من گناه خود نمی دانم

چگونه پاک سازم باز راه خود نمی دانم

اگر ند گریز افتد مرا از جور چشم او

بجز در سایه زلفش پناه خود نمی دانم

به سوی او گرم چون آب و آتش قاصدی باید

چنین قاصد برون از اشک و آه خود نمی دانم

بمه دیدن کسان را هست عید و شادمانیها

مرااین عید کی باشد بماه خود نمیدانم

پری رویان همه جسمند و او نورو درین دعوی

ز روی دوست روشنتر گواه خود نمی دانم

مرا در جنت اعلی قرار دل کجا باشد

که جز خاک درش آرامگاه خود نمی دانم

اگر گوید کمال از خاک راه ماست هم کمتر

من این بی حرمتی جز عز و جاه خود نمی دانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۱۳چه بودی گر شبی در خواب رفتی چشم بیدارم
  2. شمارهٔ ۷۱۴چه خسته میکنی ای جان به غمزه خاطر مردم
  3. شمارهٔ ۷۱۵چه خوش بود آن شبی کز در در آمد یار مهرویم
  4. شمارهٔ ۷۱۶چه خوش‌تر دولتی زینم که دایم با تو بنشینم
  5. شمارهٔ ۷۱۷چه رنجم از تو گر کشتی به نازم
  6. شمارهٔ ۷۱۸حقوق ناز و عتاب حبیب من دانم
  7. شمارهٔ ۷۱۹خال لب توست داغ جانم
  8. شمارهٔ ۷۲۰خیال چشم و ابرویت شبی در خواب می‌دیدم
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.