پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۷۱۹

خال لب توست داغ جانم

دل سوخته این و کشته آنم

خاکی که بر آن نشان آن پاست

از آب بقا دهد نشانم

تا رخ نهمش پس از فنا نیز

شطرنج کنید از استخوانم

چندم ز در ای رقیب رانی

من هم ز سگان آستانم

از چشم تو داد خواستم گفت

من ترکم و پارسی ندانم

نادیده زمان وصلت ای دوست

ترسم ندهد اجل امانم

هندوی مبارک است گفتی

در فال تو خال دلستانم

من نیز در آن سرم که صد جان

در پای مبارکت نشانم

در پیش کمال اگر نشینی

«بر دیدهٔ روشنت نشانم»

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۲۱دارم آن سر که سر زلف نگاری گیرم
  2. شمارهٔ ۷۲۲در دست در درونم درمان آن ندانم
  3. شمارهٔ ۷۲۳درین زحمت که این نوبت من از ریش درون دارم
  4. شمارهٔ ۷۲۴دل برفت از دست ما تنها نه دل دلدار هم
  5. شمارهٔ ۷۲۵دل ز چشم او به نازی مست شد بی خویش هم
  6. شمارهٔ ۷۲۶دل گرفت از بتان به رویم
  7. شمارهٔ ۷۲۷دل نیست به دستم بر دلبر چه فرستم
  8. شمارهٔ ۷۲۸دوش آرزونی شکسته بودم
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.