پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۷۱۸

حقوق ناز و عتاب حبیب من دانم

تو حق شناس نئی ای رقیب من دانم

نهاده بر سر خوان عشق او کباب جگر

به نیت که نهاد آن نصیب من دانم

چو من کشیده ام از جور او بسی فریاد

چه‌ها کشید ز گل عندلیب من دانم

نهفته‏ معنى‏ نازک بسى است در خط يار

تو فهم آن نکنی ای ادیب من دانم

دلم به زلف تو چونست ازین غریب مپرس

که شام چون گذرد بر غریب من دانم

صبا چه گفت شنیدی به من رها کن زلف

که عطرسای منم قدر طببه من دانم

کمال غم مخور از درد دل که دلبر گفت

که این علاج نداند طبیب من دانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۲۰خیال چشم و ابرویت شبی در خواب می‌دیدم
  2. شمارهٔ ۷۲۱دارم آن سر که سر زلف نگاری گیرم
  3. شمارهٔ ۷۲۲در دست در درونم درمان آن ندانم
  4. شمارهٔ ۷۲۳درین زحمت که این نوبت من از ریش درون دارم
  5. شمارهٔ ۷۲۴دل برفت از دست ما تنها نه دل دلدار هم
  6. شمارهٔ ۷۲۵دل ز چشم او به نازی مست شد بی خویش هم
  7. شمارهٔ ۷۲۶دل گرفت از بتان به رویم
  8. شمارهٔ ۷۲۷دل نیست به دستم بر دلبر چه فرستم
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.