پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۷۲۳

درین زحمت که این نوبت من از ریش درون دارم

نه هشتم طاقت رفتن نه امکان سکون دارم

درون خلوت خاطر توئی محرم تو میدانی

که شوق آرزومندی زتر از حد برون دارم

تو همچون صبح میخندی و من چون شمع میگریم

نمی دانی که این حالت من از سوز درون دارم

از وصلت پادشاهان را بجز حرمان نشد حاصل

من بی حاصل مسکین چنان امید چون دارم

از دل یک قطره خون ماندست از هجر جگر سوزت

ولی در جویبار دیده صد دریای خون دارم

ندیدم هیچ بر جز خواری از سرو قدت هرگز

چه سود از همت عالی چو بخت سرنگون دارم

مرا عاقل اگر دیوانه خواند آشفته می گوید

ندارد عقل و پندارد که من چون او جنون دارم

کمال از دینی دونم چه ترسانی چه می گویی

جوانم عاشقم مستم، غم دنیای دون دارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۲۵دل ز چشم او به نازی مست شد بی خویش هم
  2. شمارهٔ ۷۲۶دل گرفت از بتان به رویم
  3. شمارهٔ ۷۲۷دل نیست به دستم بر دلبر چه فرستم
  4. شمارهٔ ۷۲۸دوش آرزونی شکسته بودم
  5. شمارهٔ ۷۲۹دوش با خود ترانه می‌گفتم
  6. شمارهٔ ۷۳۰دوش بی روی تو روی از خون دل برداشتم
  7. شمارهٔ ۷۳۱رحمت آری و کنی چاره این درد نهانم
  8. شمارهٔ ۷۳۲رخ بپوشید و جگر میسوزدم
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.