پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۷۱۵

چه خوش بود آن شبی کز در در آمد یار مهرویم

رخش بوسیدم و لب هم، دگرها را نمی گویم

مه خرگه نشین آن شب مرا زانو زدی صد جا

چو آن ترک از سرمستی نهادی سر به زانویم

کجا یابم من آن دل را که کردم بر در او گم

که در بتخانه گمگشتست و من در کعبه میجویم

زیارتگاه من سازید طاقی در ره مستان

که خواهد کشت میدانم به ناز آن چشم و ابرویم

دلا گر گویدت دلبر که دلها گوی ما باشد

به چوگان سر زلفش بگو من هم همین گویم

برای مستی من گو میاوره آب می ساقی

که از خاک سر کویش صبا می آورد بویم

کمال از خضر پرسش کرد وصف چشمهاش گفتا

چو آن لب دیده ام زآن آب اکنون دست می شویم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۱۷چه رنجم از تو گر کشتی به نازم
  2. شمارهٔ ۷۱۸حقوق ناز و عتاب حبیب من دانم
  3. شمارهٔ ۷۱۹خال لب توست داغ جانم
  4. شمارهٔ ۷۲۰خیال چشم و ابرویت شبی در خواب می‌دیدم
  5. شمارهٔ ۷۲۱دارم آن سر که سر زلف نگاری گیرم
  6. شمارهٔ ۷۲۲در دست در درونم درمان آن ندانم
  7. شمارهٔ ۷۲۳درین زحمت که این نوبت من از ریش درون دارم
  8. شمارهٔ ۷۲۴دل برفت از دست ما تنها نه دل دلدار هم
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.