پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۷۰۰

بی تو نفسی که زنده مانم

اگر می کشیم سزای آنم

هرگز نبرم زنیغ نو مهر

گر کارد رسد به استخوانم

دل را ز لبت چو سازم آگاه

بر سوخته نمک فشانم

این سوز درون ز سوختن نیست

نا ساختن تو سوخت جانم

گفتی غم تو خورم چه دانی

غمخواره اگر تونی چه دانم

خونابه دل مرا حلال است

ای دیده که من نمی چکانم

گویند کمال بر در دوست

از خاک کم است بیش از آنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۰۲تا خانه دل جای تمنای تو کردیم
  2. شمارهٔ ۷۰۳تا دست به زلف یار بردیم
  3. شمارهٔ ۷۰۴ترا بر دیده من جاست گفتم
  4. شمارهٔ ۷۰۵ترا چون چشم خود دیگر به مردم دید نتوانم
  5. شمارهٔ ۷۰۶ترا در دل وفا باشد چه دانم
  6. شمارهٔ ۷۰۷ترا شوخ اندک وفا گفته ایم
  7. شمارهٔ ۷۰۸را که هست ز ساعد در آستین پرسیم
  8. شمارهٔ ۷۰۹ترا گر بی وفا گفتم چه گفتم
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.